گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۰

 

بار دیگر ملتی برساختی برساختیسوی جان عاشقان پرداختی پرداختی
بار دیگر در جهان آتش زدی آتش زدیتا به هفتم آسمان برتاختی برتاختی
پرده هفت آسمان بشکافتی بشکافتیگوی را در لامکان انداختی انداختی
سوی جانان برشدی دامن کشان دامن کشانجان‌ها را یک به یک بشناختی بشناختی
درزدی در طور سینا آتشی نو آتشیکوه را و سنگ را بگداختی بگداختی
بود در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۹

 

کاکل مشکین نقاب چشم و ابرو ساختیآن کمان پنهان بدار، اکنونکه تیر انداختی
بر سمند فتنه زین دلبری بستی، ولیحملهٔ اول ز شوخی بر سر ما تاختی
چون دل ما را شکار زلف خود کردی، بروکین چنین گویی نبردی تا تو چوگان باختی
ما بکار خود نمی‌پرداختیم از مهر توآخر آن دل را چرا از مهر ما پرداختی؟
از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی