گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۶۶

 

هر که چیزی دوست دارد جان و دل بر وی گماردهر که محرابش تو باشی سر ز خلوت برنیارد
روزی اندر خاکت افتم ور به بادم می‌رود سرکان که در پای تو میرد جان به شیرینی سپارد
من نه آن صورت پرستم کز تمنای تو مستمهوش من دانی که بردست آن که صورت می‌نگارد
عمر گویندم که ضایع […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی