گنجور

اشعار مشابه

 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۴

 

هیچ می‌دانی که دیشب در غمش چون بوده‌ام

مرغ و ماهی خفته و من تا سحر نغنوده‌ام

بسکه آتش در جهان افکنده‌ام از سوز عشق

آسمانی در هوا از دود دل افزوده‌ام

پرده از خون جگر بر روی دفتر بسته‌ام

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۳

 

ازکتاب آرزو بابی دگر نگشوده‌ام

همچو آه بیدلان سطری به خون آلوده‌ام

موج را قرب محیط از فهم معنی دور داشت

قدردان خود نی‌ام از بسکه با خود بوده‌ام

بی‌دماغی نشئهٔ اظهارم اما بسته‌اند

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۴

 

بسکه بی روی تو لبریز ندامت بوده‌ام

همچو دریا عضو عضو خویش بر هم سوده‌ام

از کف خاکستر من شعله جولانی مخواه

اخگری در دامن افسردگی آسوده‌ام

در خیالت حسرتی دارم به روی‌کار و بس

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۵

 

بی ‌تو در هر جا جنون جوش ندامت بوده‌ام

همچو دریا عضو عضو خویش بر هم سوده ام

چون زمین زبن بیش نتوان بردبار وهم بود

دوش هرکس زیر باری رفت من فرسوده‌ام

در خیالت حسرتی دارم به روی‌ کاروبس

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی