گنجور

اشعار مشابه

 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵

 

دوش سلطان خیالش باز غوغا کرده بود

ملک جان تاراج و رخت صبر یغما کرده بود

برق شوقش از دهانم شعله میزد هر زمان

و آتش سودای او قصد سویدا کرده بود

دیده‌ام دریای خونست و من اندر حیرتم

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۰

 

شب نه آه سرد را دل عرش پیما کرده بود

آسمان از صبح محشر دفتری وا کرده بود

جان چه می دانست از دنیا چها خواهد کشید

خاکبازیهای طفلان را تماشا کرده بود

لنگر تمکین کوه غم به فریادم رسید

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۱

 

پیشتر کاین دل درون سینه ماوا کرده بود

مهر روی خوبرویان دردلم جا کرده بود

آمدی سوی من و امشب نصیب غیر شد

آسمان هر غم که بهر من مهیا کرده بود

نا کسی جز من بکویش بود می پنداشت یار

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

سحاب اصفهانی