گنجور

اشعار مشابه

 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۳۳ - در مدح خواجه ابوالحسن

 

اتفاق افتاد پنداری مرا با زلف یار

همچو او من گوژپشتم ، همچو او من بیقرار

تافتست آن زلف پر دستان و من زو تافته

چون میان ما بپیوندد زمانی روزگار

تاب او بر تاب من عنبر ببار آرد همه

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

عنصری بلخی
 

ازرقی هروی » قصاید » شمارهٔ ۱۶

 

بار دیگر بر ستاک گلبن بی برگ و بار

افسر زرین بر آرد ابر مروارید بار

گاه مینا زینت آرد زو نگار بوستان

گاه مرجان زیور آرد زو عروس مرغزار

غنچه سازد باغ را پر گلبن از مینا و زر

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ازرقی هروی
 

ازرقی هروی » قصاید » شمارهٔ ۲۶

 

میرود سنجابگون بر چرخ از دریا بخار

می کند پر حواصل بر سر عالم نثار

مرکز خاک آهنین شد پاک و مستولی شدست

بر زر گردون سرب سیما سحاب سیم بار

گر بود از سیم پشت هر کسی گرم ، از چه رو

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ازرقی هروی
 

ازرقی هروی » قصاید » شمارهٔ ۲۷

 

چون مساعد شد زمان و چون موافق گشت یار

موسم دی را توان کردن بنزهت چون بهار

تا بود در پیش دیده آفتاب سیم بر

کی هراسد خاطر کس از سحاب سیم بار؟

یار را حاضر کنی ، در دی بهارت حاضرست

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ازرقی هروی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۰۱

 

تا خزان زد خیمهٔ کافورگون در کوهسار

مفرش زنگارگون برداشتند از مرغزار

تا برآمد جوشن رستم به روی آبگیر

زال زر باز آمد و سر برکشید از کوهسار

تا وشق پوشان باغ از یکدیگر گشتند دور

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۰۲

 

مشک و شنگرف است‌ گویی بیخته بر کوهسار

نیل و زنگارست‌ گویی ریخته بر جویبار

طَبلهٔ عطارست‌ گویی در میان‌ گلستان

تخت بزازست‌ گویی در میان لاله زار

از زمین گویی برآوردند گنج شایگان

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۰۳

 

تا که جز یزدان به عالم در نباشد کردگار

جزملک سلطان به‌ گیتی در نباشد شهریار

از جلال او همی دولت بماند جاودان

وز جمال او همی ملت بماند پایدار

همچنان چون خاتم پیغمبران پیغمبرست

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۰۴

 

آهن و نی جون پدید آمد ز صنع‌کردگار

در میان‌کلک و تیغ افتاد جنگ و کارزار

تیغ‌گفتا فخر من ز آن است‌کاندر شاء‌ن من

گاه وحی آمد «‌واَنزَلنَا الْحَدید» از کردگار

کلک‌گفتا آمد اندر شان من «‌ن والقلم‌»

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۰۶

 

چون عقیق آبدارست وکمند تابدار

آن لب جان پرور و زلف جهان آشوب یار

آب دارم در دو چشم و تاب دارم در جگر

زان عقیق آبدار و زان‌کمند تابدار

زلف او گرد رخش پروانه‌وارست ای‌عجب

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۱۰

 

ای جهان را از قوام‌الدین مبارک یادگار

روز نو بر تو مبارک‌باد و جشن نو بهار

در چنین روزی سزد دست تو با جام شراب

در چنین جشنی سزد چشم تو بر روی نگار

ساعتی‌گویی به ساقی جام فرعونی بده

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۱۲

 

چون شمردم یازده منزل ز راه روزگار

منزلی دیدم مبارک وز منازل اختیار

منزلی کان را همه روشندلان در بیعتند

منزلی کاو را همه اسلامیانند انتظار

منزلی‌کاو را همه تهلیل باشد بر یمین

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۱۵

 

هرکه را باشد ز دولت بخت نیک آموزگار

همچو سلطان معظم خوش‌گذارد روزگار

خسرو عاد‌ل معزالدین ملک سلطان که هست

از شهنشاهان و سلطانان جهان را یادگار

پادشاهی کز مرادش تا قیامت نگذرند

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۱۷

 

چیست آن‌ کوه زمین‌پیما و باد راهوار

باره‌ای صحرانورد و مرکبی دریاگذار

هیکلی پولادسم آهوتگی غشغاو دم

پیکری پاکیزه‌گوهر راهواری شاهوار

بر حریر و کاغذ و دیبا و سنگ و چوب و گل

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۲۰

 

چون وزارت یافت صدر روزگار از شهریار

تهنیت ‌گویم وزارت را به صدرِ روزگار

صاحب دنیا قوام‌الدین نظام مملکت

سید و شاه وزیران و وزیر شهریار

بُوالمحاسن عبدِ رزاق آنکه ارزاق بشر

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۲۳

 

چون ز سلطانان گیتی شهریاراست اختیار

فَرِّخ آن صاحب‌ که باشد اختیار شهریار

صاحبی باید که باشد کاردان و ‌دوربین

درخور صاحبقرانی کامران و کامکار

صاحب دنیا به صدر اندر نظام‌الدین سزد

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۲۴

 

حَبَّذا این باغ خرم وین همایون روزگار

مرحبا این بزم فرخ وین مبارک شهریار

شهریاری جانفزای و روزگاری دلگشای

آ‌نت‌ زیبا شهریار و اینت‌ زیبا روزگار

شاه خورشید است و تختش چون سپهر هفتمین

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۲۵

 

تا گه از جم یادگارست این همایون روزگار

این جهان هرگز مباد از شاه عالم یادگار

باد میمون و مبارک صدهزاران جشن جم

بر خداوندی که چون جم بنده دارد صدهزار

سایهٔ یزدان ملک سلطان که از تأیید بخت

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۲۶

 

هر جهانداری که باشد رای او سوی شک‌ار

دوربین و نیک‌دان باشد چو پیش آید‌ش‌کار

هم توان‌ گفتن مر او را در جهانداری دلیر

هم توان خواندن مر او را در شهنشاهی سوار

هم طرب کردن شناسد هم مصاف آراستن

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۲۹

 

ای جوان دولت جهاندار ای همایون شهریار

ای به شاهی از ملک سلطان جهان را یادگار

دور گردون از تو فَرُّخ‌تر نیارد پادشاه

چشم‌گیتی از تو عادل‌تر نبیند شهریار

رکن دین و رکن دنیا زان قبل داری لقب

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۳۲

 

چون عقیق آبدار است و کمند تابدار

آن لب جان پرور و زلف جهان آشوب یار

آب دارم در دو چشم و تاب دارم در جگر

زان عقیق آبدار و زان ‌کمند تابدار

زلف او گرد رخش پروانه‌وار است ای عجب

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

[صفحهٔ اول] … [۳] [۴] [۵] [۶] [۷]