گنجور

عبید زاکانی » اخلاق الاشراف » باب ششم در حلم - مذهب مختار

 

گر سگی بانگی کند بر بام کهدان غم مخور.

حکایت: شنیدم که در این روزها بزرگی زنی بدشکل و مستوره داشت، به طلاق از او خلاصی یافت و قحبه‌ای جمیله را در نکاح آورد. خاتون چندانکه عادت باشد صلای عام در داد. او را منع کردند که «زنی مستوره بگذاشتی و فاحشه اختیار کردی؟» آن بزرگ از کمال حلم و وقار فرمود که «عقل ناقص شما به سرّ این حکمت نرسد؛ حال آنکه من پیش از این گُه می‌خوردم به تنهایی، این زمان حلوا می‌خورم با هزار آدمی!»

عبید زاکانی
 
 
sunny dark_mode