گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹

 

ای صبر پای دار که پیمان شکست یار

کارم ز دست رفت و نیامد به دست یار

برخاست آهم از دل و در خون نشست چشم

یا رب ز من چه خاست که بی من نشست یار

در عشق یار نیست مرا صبر و سیم و زر

[...]

۶ بیت
سعدی
 

نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۱

 

دست پیچ غیر دیدم طره ای چون شست یار

دام دلها داده است از دست داد از دست یار

راز دل ناگفته می گوید که من فهمیده ام

بی سخن دستور در هوش است چشم مست یار

می توان از مشت خاک تربت من ریخت نقل

[...]

۷ بیت
نورس دماوندی
 

نورس دماوندی » مطالع » شمارهٔ ۷

 

دست پیچ غیر دیدم طره ای چون شست یار

دام دل ها داده است از دست داد از دست یار

۱ بیت
نورس دماوندی
 

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۵۵۲

 

پیمان بغیر بسته و عهدم شکست یار

دست کسان بجای دل ما بدست یار

بس اعتبارم اینکه سگ خویش خواند دوست

فخر من این بس است که با من نشست یار

چندانکه دام باز نهادم ببحر عشق

[...]

۹ بیت
آشفتهٔ شیرازی