امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۳۱
بنشین نفسی کز همه لطف تو بس است این
بستان که ز جانم نفس باز پس است این
در هستی من چند زنی شعله هجران
آخر دل و جان است، نه خاشاک و خس است این
گفتم که گزیدم لب چون قند تو در خواب
[...]
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۷۶۳
بیمار غمت را نفس بازپس است این
پاس نفسش دار که آخر نفس است این
بی واسطه گفت زبان پرسش او کن
کش واسطه رحمت جاوید بس است این
ای بوالهوس از معرکه عشق و ملامت
[...]
اهلی شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۵۰
گر با تو نیم دولتم ای شوخ بس است این
کز دور مرا بینی و گویی چه کس است این
گفتی که شبت ناله بسی پست برآید
مارا نفسی نیست مگر هم نفس است این
پروانه تواند به رخ شمع نظر دوخت
[...]
عرفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۱
هنگام و دم نزغ، خراب نقس است این
این حالت نزع است، دلم را هوس است این
می آیی و در خرمن ما می زنی آتش
در طعنه میندیش، که خاشاک خس است این
طوطی چو رود سوی شکر تلخ دهانان
[...]
واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۲۸۳
در آتشم از عشق و نگویی چه خس است این
جانا گل آ»یزش اهل هوس است این
چون مرغ نواسنج دلم گشته اسیرت
صیاد نگه دار که باب قفس است این
در عاشق و اهل هوسش نیست تمیزی
[...]
