گنجور

نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۷۰

 

مژه در گهر گرفتم که نظر کنی نکردی

به رهت نثار کردم که گذر کنی نکردی

گله آه از تو دارم که چه کرده ای تو با من

به فلک تو را رساندم که اثر کنی نکردی

چو نی از دم نوازش همه عمر زهر غم را

[...]

۱۲ بیت
نورس دماوندی
 

واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۳۱۳

 

به رهت به خون نشستم که گذر کنی نکردی

ز دو کون چشم بستم که نظر کنی نکردی

به سحر رساند شب‌ها دل من درین تمنا

که شبی به کلبهٔ ما تو سحر کنی نکردی

ز غریب شیوه‌هایت به دیارها فتادم

[...]

۶ بیت
واقف لاهوری