گنجور

صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۸۵

 

در آن شبها که از یاد تو ساغر بود در دستم

ز هر ناخن هلال عید دیگر بود در دستم

ز طوفان حوادث زان نکردن دست و پا را گم

که از رطل گران پیوسته لنگر بود در دستم

به اشک تلخ قانع گشته ام صورت نمی بندد

[...]

۹ بیت
صائب
 

جویای تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۲۷

 

شب غم، بی جمالش، ساغر، اخگر بود در دستم

ز هر موجی قدح بال سمندر بود در دستم

سر و سامان دلجمعی است بی سامانی دنیا

پریشان بوده ام تا همچو گل زر بود در دستم

من و می بی تو خوردن وانگهی لاف مسلمانی؟

[...]

۵ بیت
جویای تبریزی
 

نورس دماوندی » متفرقات » شمارهٔ ۵۰

 

به خواب آن طره ی زلف معنبر بود در دستم

چو سر برداشتم دامان محشر بود در دستم

شبی در خواب دیدم غنچه ی لب های می گونش

چو نرگس تا گشودم چشم ساغر بود در دستم

۲ بیت
نورس دماوندی