گنجور

طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۴۱

 

چون بسر مستانه بست آن شاخ گل دستار کج

شد بکف پیمانهٔ عمر من خونخوار کج

بهر صیادیست مژگانت خم آری باز را

از پی گیرائی آمد ناخن و منقار کج

هر چه گفتند از کجی در حق گردون راست بود

[...]

۱۱ بیت
طالب آملی
 

صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶۵

 

چون گذارد خشت اول بر زمین معمار کج

گر رساند بر فلک، باشد همان دیوار کج

می کند یک جانب از خوان تهی سرپوش را

هر سبک مغزی که بر سر می نهد دستار کج

زلف کج بر چهره خوبان قیامت می کند

[...]

۱۴ بیت
صائب
 

جویای تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۶

 

ریزد از هر حلقهٔ آن زلف عنبر بار کج

صاف کیفیت به رنگ ساغر سرشار کج

ای که با قد دو تا مست شراب غفلتی

خواب راحت می کنی در سایهٔ دیوار کج

مستی چشم تو از کج کج نگاهی ظاهر است

[...]

۶ بیت
جویای تبریزی