عایشهٔ مقریه » رباعیات » شمارهٔ ۱
گفتم صنما جهان به کامت بادا
گفتا که غم هجر مدامت بادا
گفتم که به من نمای آن رخ را گفت
آن نیز که دیدهای حرامت بادا
عایشهٔ مقریه » رباعیات » شمارهٔ ۲
ای از تو وفا و مهربانی نایاب
بیوصل تو لذت جوانی نایاب
وصل تو حیات جاودانی، لیکن
ماننده آب زندگانی نایاب
عایشهٔ مقریه » رباعیات » شمارهٔ ۳
گفتم دلم از تو بوسهای خواهان است
گفتا که بهای بوسه من جان است
دل آمد و در پهلوی جان زد انگشت
یعنی که بخر بیع بکن ارزان است
عایشهٔ مقریه » رباعیات » شمارهٔ ۴
آراسته باغ و بلبلانی سرمست
یاران همه از نشاط گل بادهپرست
اسباب فراغت همه در هم زده دست
بشتاب که جز تو هر چه میباید هست
عایشهٔ مقریه » رباعیات » شمارهٔ ۵
اشکی که به رویم از غمت غلتیدست
در گوش کشیدهای که مرواریدست
بیرون کنش از گوش که بدنامی توست
کآن بر رخ من تمام عالم دیدست
عایشهٔ مقریه » رباعیات » شمارهٔ ۶ - گوید در حق خر
ای خر خبرت هست که بر پشت تو کیست
سم بر سر چرخ نه که بار تو پریست
حمال کسی شدی که اندر همه عمر
خورشید به چشم کژ نیارد نگریست
عایشهٔ مقریه » رباعیات » شمارهٔ ۷
ما را به دم پیر نگه نتوان داشت
در خانه دلگیر نگه نتوان داشت
آن را که سر زلف چو زنجیر بود
در خانه به زنجیر نگه نتوان داشت
عایشهٔ مقریه » رباعیات » شمارهٔ ۸
تا شاد درآمدیم در کوی غمت
شادی تو میخوریم بر روی غمت
تا هست غم تو غم شادی نخوریم
ای شادی روزگار هندوی غمت
عایشهٔ مقریه » رباعیات » شمارهٔ ۹
دوشم همه شب ای به غمت جانم شاد
بدگویانت که روزشان نیک مباد
از عهد بدت حکایتی میکردند
وآنگه چه دلم نیز گوایی میداد
عایشهٔ مقریه » رباعیات » شمارهٔ ۱۰ - در رنجوری معشوق گوید
گردون ز پی تب تو یارب دارد
بر چهره خود هزار کوکب دارد
ای جان و جهان و ای دل و دیده من
نازک تن تو چه طاقت تب دارد؟
عایشهٔ مقریه » رباعیات » شمارهٔ ۱۱
شبها ز رخت طبع سمند دارد
زآن است که آشیان در آذر دارد
از غمزه شاهین صفتت میلرزد
عنقای فلک که آتشین پر دارد
عایشهٔ مقریه » رباعیات » شمارهٔ ۱۲
چشم تو که ابروی کمانکش دارد
در هر مژهای هزار ترکش دارد
زنهار مفرمای براتم به خطش
بر عارضش افکن که خطی خوش دارد
عایشهٔ مقریه » رباعیات » شمارهٔ ۱۳
آن بت که ز من کشیده دامن دارد
دی گفت کسی که عزم رفتن دارد
فرمان نکند گرش بگویم که مرو
کاو شیوه آب دیده من دارد
عایشهٔ مقریه » رباعیات » شمارهٔ ۱۴
ترسم برود یار و مرا بگذارد
تا پرده ز روی کار من بردارد
لیکن به کجا رود که درد دل من
از نیمرهش چو خونیان باز آرد
عایشهٔ مقریه » رباعیات » شمارهٔ ۱۵
ترسم که قبول خلقت از ره ببرد
ایام گهی بیارد و گه ببرد
بر جاه مکن تکیه که آسیب دلی
نور از خورشید و رونق از مه ببرد
عایشهٔ مقریه » رباعیات » شمارهٔ ۱۶
هر روز دلم به عزم آن برخیزد
کز دست غمش شبی کند بگریزد
تا راست که پای در رکاب آرد دل
عشقت به دو دست در عنان آویزد
عایشهٔ مقریه » رباعیات » شمارهٔ ۱۷
با بنده گرت دلنگرانی باشد
از جام گران، کیاش گرانی باشد
گر باده به طبع زهر قاتل گردد
از دست تو آب زندگانی باشد
عایشهٔ مقریه » رباعیات » شمارهٔ ۱۸
چشم تو بتا به جادوستان ماند
بیچشم تو چشمم به بدخشان ماند
رنگ رخ تو به نقد ایمان ماند
کنج لب تو به چشمه جان ماند
عایشهٔ مقریه » رباعیات » شمارهٔ ۱۹
تا کی داری مرا به فردا خرسند
فردای تو را فلک نیارد در بند
گر نه ز سر زلف تو سازند کمند
در گردن فردای تو نتوان افکند
عایشهٔ مقریه » رباعیات » شمارهٔ ۲۰
زلفت به جز از ستیزه کاری چه کند
دانی که چو دل به او سپاری چه کند
در زیر کله جهان برآورد به هم
وه وه که گرشش فروگذاری چه کند
