واقف لاهوری » قطعات » شمارهٔ ۱
یار بیآرام میخواهد مرا
زلف او در دام میخواهد مرا
دوستکامیها نصیب دشمنان
دوست دشمنکام میخواهد مرا
واقف لاهوری » قطعات » شمارهٔ ۲
رنگ عشرت بی تو آتش میزند جان مرا
گل بهسان شمع میسوزد گریبان مرا
سینه امشب منزل پیکان جانان گشته است
زینهار ای دل نگویی سخت مهمان مرا
واقف لاهوری » قطعات » شمارهٔ ۳
به دریای غمت افتاده و بیچاره گردیدم
به چندین دست و پا کردن ندیدم روی ساحلها
پریدم ز آشیان خود رسیدم در قفس واقف
من از شوق گرفتاری یکی کردم دو منزلها
واقف لاهوری » قطعات » شمارهٔ ۴
نیمجانی مانده است از دوریت در تن بیا
پیش ازین دل بردی اکنون بهر جانبردن بیا
گر به بیداری عزیزان مانعاند از آمدن
همچو یوسف ای پسر یک شب به خواب من بیا
واقف لاهوری » قطعات » شمارهٔ ۵
ساقیا در گردشآور جام را
عزل فرما گردش ایّام را
گر طمع در شکّرت کردم مرنج
آدمی خورده است شیر خام را
واقف لاهوری » قطعات » شمارهٔ ۶
تا معتقد به سبحهٔ صد دانهایم ما
یعنی مرید گریهٔ مستانهایم ما
ای عقل دست در سر زنجیر ما مزن
دیوانگان گیسوی دیوانهایم ما
واقف لاهوری » قطعات » شمارهٔ ۷
هیچ از گریهٔ عشاق اثر نیست تو را
کوه تمکینی و از سیل خبر نیست تو را
گرچه از درد دلم آه خبر میآرد
چه کنم آه کزین درد خبر نیست تو را
واقف لاهوری » قطعات » شمارهٔ ۸
تهمت مستی است چون نرگس من ناکام را
ساقی دوران به دستم داده خالی جام را
سخت مشتاقم به خوشچشمان گلشن ای صبا
دیدهبوس از من رسانی نرگس و بادام را
واقف لاهوری » قطعات » شمارهٔ ۹
شمعسان شب همه شب گریه بوُد کار مرا
کاهش جان شده این دیدهٔ بیدار مرا
دوش رفتی به عیادت سر بالین رقیب
ساخت دلسوزی بیجای تو بیمار مرا
واقف لاهوری » قطعات » شمارهٔ ۱۰
پای رفتن نیست هرگز از سر آن کو مرا
رفته آنجا پا به گل از گریه تا زانو مرا
چون هلال عید از اوج غرور آن مهجبین
بعد سالی مینماید گوشهٔ ابرو مرا
واقف لاهوری » قطعات » شمارهٔ ۱۱
در قفس یک همنفس محرم نشد راز مرا
حسرت صیّاد بگرفته است آواز مرا
نالهام آن سنگدل هرگز نخواهد گوش کرد
درد اگر صد ره دهد تغییر آواز مرا
واقف لاهوری » قطعات » شمارهٔ ۱۲
تو را که گفت که از خون گذر ترحّم را
ز چین جبهه به زنجیر کن تبسّم را
همین نبرده فرو گنج گوهر اشکم
که خاک کوی تو خورده است مال مردم را
واقف لاهوری » قطعات » شمارهٔ ۱۳
طاقت ناله ندارد دل غمپیشهٔ ما
بیصدا میشکند سنگ صف شیشهٔ ما
داغ از قسمت خویشیم که خون میگردد
لالهسان قطرهٔ آبی که خورد ریشهٔ ما
واقف لاهوری » قطعات » شمارهٔ ۱۴
تا کی کنم گوارا افسانه و فسون را
ای عشق گوشمالی این عشق ذوفنون را
چشمم سرشک گلگون ریزد چو رخ نمایی
مردم به موسم گل کم میکنند خون را (؟؟؟؟)
واقف لاهوری » قطعات » شمارهٔ ۱۵
رسیده از قد او طرفه پایمال مرا
بسان ریشه دوانید این خیال مرا
ز آشیانه بریدم به دام افتادم
زهی نصیب که شد بال و پر و بال مرا
واقف لاهوری » قطعات » شمارهٔ ۱۶
مزن آتش به جان من که یا بیدردمندی را
نگه دار از برای دفع چشم بد سپندی را
ز حال بیقراران یار اگر پرسد تو را قاصد
بر آتش ریز از بهر خدا مشت سپندی را
واقف لاهوری » قطعات » شمارهٔ ۱۷
چه میترسانی از بیدادی رنگینقبا ما را
که از بستن کند گل سرخرویِ چون حنا ما را (؟؟؟؟)
به دل پیرانهسر ذوق تماشا کرده جانان را
ز تأثیرش چو نرگس چشم گل کرد از عصا ما را (؟؟؟؟)
واقف لاهوری » قطعات » شمارهٔ ۱۸
کند شیخ و برهمن سجده جنگ دلنوازش را
مسلمان کعبه، کافر بت شناسد سنگبارش را (؟؟؟؟)
به گفتار پریشان عمر ضایع کی توان کردن
کنم کوتاه اکنون قصّهٔ زلف درازش را
واقف لاهوری » قطعات » شمارهٔ ۱۹
ضبط کنم در قفس ناله و فریاد را
رنجه نسازم ز خود خاطر صیّاد را
گر شودم رهنمون عشق سوی بیستون
بر سر کار آورم تیشهٔ فرهاد را
واقف لاهوری » قطعات » شمارهٔ ۲۰
از خوبی آفریدند سر تا به پای او را
در حیرتم که گویم وصف کجای او را
اکنون که دل خریدی رد کردنش روا نیست
من با تو گفته بودم عیب وفای او را
