علی اشتری » ستارهٔ سحری » ستاره سحری
صبحدم جلوه کنان از در صبح
روی زیبا بنمود اختر صبح
مژه میزد بهم آن افسونکار
گفتی از خواب سحر شد بیدار
زلفکان چو طلا کرده پریش
[...]
علی اشتری » ستارهٔ سحری » شب مهتاب
باز آمد بانگ مرغان چمن
زان خمیده قامت بید کهن
یادم آمد آن شب مهتاب را
چشمه و بید و نسیم و آب را
ماه می تابید بر دشت و دمن
[...]
علی اشتری » ستارهٔ سحری » بزم وصال
فرودین بود و، نسیم نوبهار
غنچه خندان کرد و سنبل بی قرار
نسترن را گوشوار از گوش برد
مرغ شب را بوی گل از هوش برد
از دم سرد نسیم فرودین
[...]
علی اشتری » ستارهٔ سحری » بید و ماه
باز آمد شام، از بام سپهر
ماه خندد بر گل و سوسن به مهر
از فراز شاخه شمشاد و سیب
در چمن افتاده نوری دلفریب
خوش هوائی، خوش نسیمی، خوش مهی
[...]
علی اشتری » ستارهٔ سحری » عشق خدا
شاعرم وز جمله عالم بینیاز
سینه ام گنجینه عشق است و راز
زان بدین زیبا طبیعت بنگرم
تا ز مصنوعی بصانع پی برم
بنده را دیدم خدا را یافتم
[...]
علی اشتری » ستارهٔ سحری » لاله
بامدادان که باد بهاری
بوی مشگ آورد از گلستان
وان نسیم خوش کوهساری
میدمد بر در و دشت و بستان
سر بر آرم بصحرا و گلزار
[...]
علی اشتری » ستارهٔ سحری » بیادت هست؟
شبانگه قرص ماه از پشت کهسار
بسان مجمری پر آتش آمد
نسیم آهسته از طرف چمن زار
بسوی بوستان دامن کش آمد
بهر سو در چمن از جنبش باد
[...]
علی اشتری » ستارهٔ سحری » نسیم سحری
هر دم از سینه برآرم آهی
تا در آن دل بنمایم راهی
ابر چشمم ز بس امشب بارید
بحر دامن شده پر مروارید
آه از این جام ز غم فرسوده
[...]
علی اشتری » ستارهٔ سحری » ای شقایق
تا دو چشمم بجهان باز شدند
رنج و بدبختیم آغاز شدند
یا در آغوش طبیعت یا دشت
دور طفلی چو نسیمی بگذشت
یا دو سه بوسه بکام دل ریش
[...]
علی اشتری » ستارهٔ سحری » راز پروانه
بزمی از اهل صفا دوشم بود
شاهد بخت در آغوشم بود
همه شب بود بکام دل ما
شمعی افروخته در محفل ما
شاهد و شمع و گل و باده و جام
[...]
علی اشتری » ستارهٔ سحری » در واپسین دم
بجز عشق اندرین مکتب نیاموخت
مرا آموزگار آسمانی
نهاد اندر میان سینه من
ز شور عشق داغی جاودانی
فراوان ریختم هر شام و هر صبح
[...]
