گنجور

 
علی اشتری

باز آمد بانگ مرغان چمن

زان خمیده قامت بید کهن

یادم آمد آن شب مهتاب را

چشمه و بید و نسیم و آب را

ماه می تابید بر دشت و دمن

مرغ حق میخواند بر بید کهن

ماه غلطان در فلک چون گوی سیم

شاخه های بید، لرزان از نسیم

بوستان و هرچه در بستان خموش

جز نوای مرغ شب نامد بگوش

آمدی تو در برم مست و خراب

نرگس عابد فریبت مست خواب

یادم آید! آستین بالا زدی

مشت آبی بر رخ زیبا زدی

زان دو خواب آلوده شستی خواب را

تا ببینی عاشق بیتاب را

من در آنجا خیره بر روی تو مست

سر نهاده از پریشانی بدست

آنزمان دستی کشیدی بر سرم

گشت لرزان از محبت پیکرم

دست در دستم نهادی بیقرار

مژده دادی، مژده بوس و کنار

باز گفتی: روزگاری میرسد

مژده بوس و کناری میرسد

زین غم هجران برون آئی شبی

مست اندر حجله شیرین لبی

مژده شیرینیم آمد بگوش

طفل بودم زان سبب گشتم خموش

سر بدامانت نهادم اشکبار

قصه ها میگفتی از بوس و کنار

آخرم دل زان سخن بیتاب شد

چشم اشک آلوده ام در خواب شد

اندر آن بستان ترا دیدم بخواب

در میان گلبنان چون آفتاب

در میان بید بن باز آمدیم

بوسه بر رخسار یکدیگر زدیم

در میان بوسه و آن التهاب

سر بر آوردم در آن مستی ز خواب

چون گشودم چشم دیدم یار نیست

با من حیران کسی را کار نیست

 
 
نسکبان اندروید