بزمی از اهل صفا دوشم بود
شاهد بخت در آغوشم بود
همه شب بود بکام دل ما
شمعی افروخته در محفل ما
شاهد و شمع و گل و باده و جام
چنگ در پرده همی خواند مدام
همگی مست و عنان داده ز دست
از می و من ز تأمل شده مست
دیدم آن شمع که چون گلبن تر
غنچه مرتعشی داشت بسر
بسر آورده یکی شعله ز جان
شعله ای چون گل زردی لرزان
رنگ رخساره ز غم باخته بود
سایه ای گرد خود انداخته بود
اندر آن سایه ز خود بیگانه
دیدم افتاده یکی پروانه
بال و پر سوخته از آتش شمع
زار و پژمرده در افتاده بجمع
با چنین شعله و این آتش و سوز
رمقی در تن او بود هنوز
از چنین خفتن جسمی غمناک
اشکم از دیده همی ریخت بخاک
گفتم: ای خفته چه آمد بسرت
که چنین سوخت همه بال و پرت
پند ناصح نشنیدی از ناز
هرچه گفتند مرو، رفتی باز!
تو و یاری چنین یار، چرا؟
در چنین دام گرفتار چرا
شمع را با تو سر سازش نیست
دل نهادن بچنین آتش چیست
راحت شمع ز افروختن است
کار او خنده بر این سوختن است
خنده ای تلخ برآورد بکام
بمن سوخته دل گفت: ای خام!
اینهمه سوخت، ندیدی تابش
که بسر میشد از این غم آبش
تو همین خنده ظاهر دیدی
بچنین خنده بسی خندیدی
او خود این شعله نیفروخته است
بلکه خود زاتش من سوخته است
بنگر از ماتم من تا چون است
دلش از سوختن من خون است
سوزد و گرید و در تاب شود
تنش از آتش من آب شود
آتشی نیست که مرموز بود
تا دم مردنش این سوز بود
آنکه این شعله بر افروخت منم
آنکه او را بجفا سوخت منم
آتشی بر سر و بر تن زدمش
گرد او گشتم و دامن زدمش
عاقبت کرد چو رفتم نزدیک
آهش آئینه جانم تاریک
آخرم شعله بدامن بگرفت
آتش اوست که در من بگرفت
جان بلب آمده بودش زین راز
چشم من بست و همی گفت: بناز
هرکه این شعله برافروخت چو من
تا بسوزد دگری، سوخت چو من



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.