گنجور

 
اسیر شهرستانی

ای از غم تو هر رگ ما ریشه دگر

هر موی بر سر از تو در اندیشه دگر

رفتم که زیر سایه هر برگ این چمن

خالی کنم به یاد خزان شیشه دگر

جز عشق نیست مسئله آموز کفر و دین

از پیش برده هر کس از او پیشه دگر

درد تو کوهکن دل ما بیستون صبر

هر داغ کهنه زخم دم تیشه دگر

کی عشق جا کند به دل بوالهوس اسیر

شیر است آنکه دم زند از پیشه دگر

 
 
واقف لاهوری

آنی که نیست جز سمت پیشهٔ دگر

هر دم دلت به سنگ زند شیشهٔ دگر

از دل خیال خال تو اصلاً نمی‌رود

این دانه کرده درد ل من ریشهٔ دگر

من کوه درد عشق چون فرهاد می‌خورم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه