گنجور

 
اسیر شهرستانی

گر شود همسایه زلفت صبا نامحرم است

ور شود همخوابه چشمت حیا نامحرم است

شد چراغم روشن از خاکستر بخت سیاه

بعد از این آیینه دل را صفا نامحرم است

تا دعای دوست شد ورد دل خلوت نشین

گر اثر باشد زبان وقت دعا نامحرم است

آشنای عشق را با روشنایی کار نیست

کلبه تاریک عاشق را ضیا نامحرم است

حسن را هر چند حیرت پاسبان باشد اسیر

گر شود آیینه او چشم ما نامحرم است