گنجور

 
شاه نعمت‌الله ولی
 

ای دل ار چه شکسته ای خوش باش

با غمش عهد بسته ای خوش باش

دُرد دردش چو صاف درمان نوش

وز جفا گر چه خسته ای خوش باش

خوش نباشد غم جهان خوردن

از جهان گر گستته ای خوش باش

دنیی و آخرت رها کردی

از همه باز رسته ای خوش باش

بود بندی ز عقل بر پایت

از چنین بند جسته ای خوش باش

بزم عشقست و عاشقان سرمست

با حریفان نشسته ای خوش باش

دل سید شکستهٔ عشق است

گر تو چون او شکسته ای خوش باش