گنجور

غزل شمارهٔ ۵۷۸

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

هر که در کوی تو جانا نفسی بنشیند

نیست ممکن که دمی بی هوسی بنشیند

ننشیند دل من یک نفسی از سر پا

تا که در صحبت تو خوش نفسی بنشیند

خلوت نقش خیال تو بود خانهٔ چشم

نتوان دید که غیر از تو کسی بنشیند

بر سر راه تو گرچه عسسان بسیارند

نیست عاشق که ز خوف عسسی بنشیند

مدتی شد که سر کوی تو می جست دلم

از درت دور مکن گرچه بسی بنشیند

کس به فریاد من عاشق شیدا نرسد

مگر آن روز که فریادرسی بنشیند

نعمت الله به خلوت ننشیند بی تو

شاهبازی است کجا در قفسی بنشیند



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ساغر