گنجور

 
شاه نعمت‌الله ولی

دُرد دردش نوش کن گر صاف درمان بایدت

جان فدا کن همچو ما گر وصل جانان بایدت

گر عطای شاه می خواهی گدائی کن چو ما

بندگی کن بر درش گر قرب سلطان بایدت

در سواد کفر زلفش نور ایمان رو نمود

ظلمت کفرش بجو گر نور ایمان بایدت

بایدت چون گوی گردیدن به سر در کوی دوست

گر ز دست پادشه انعام چوگان بایدت

آرزوی باده داری ساقی مستی طلب

با خضر همراه شو گر آب حیوان بایدت

گر هوای کعبه داری از بیابان رو متاب

رنج باید برد اگر گنج فراوان بایدت

جام جم شادی روی نعمت الله نوش کن

همدم ما شو دمی گر ذوق رندان بایدت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
حکیم نزاری

همنشین درد باید شد چو درمان بایدت

ترک جان باید گرفت ار وصل جانان بایدت

وصل جانان در نیابی تا ز جان در نگذری

مرد جانان نیستی بی شبهه تا جان بایدت

تن به دشواری فرو ده تا به آسانی رسی

[...]

خواجوی کرمانی

از سر جان درگذر گر وصل جانان بایدت

بر در دل خیمه زن گر عالم جان بایدت

داروی درد محبت ترک درمان کردنست

دردی دردی بنوش ارزانک درمان بایدت

داده ئی خاتم بدست دیو و شادروان بباد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه