گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

دلم را جز غمت سودی نماندست

در او جز درد موجودی نماندست

ز آهم در دل دلبر اثر نیست

که دل اخگر شد و دودی نماندست

طبیبا ترک درمان کن کزین درد

بکلی روی بهبودی نماندست

ز امر بود و نابودم مترسان

که فکر بود و نابودی نماندست

ز اسباب تنعم شاهدی را

به جز روی زرندودی نماندست