گنجور

 
سیف فرغانی
 

ای سازگار با همه با من نساختی

با دوستدار خویش چو دشمن نساختی

تو همچو جان لطیفی و من همچو تن کثیف

ای جان ترا چه بود که با تن نساختی

ای از زبان چرب سخن گفته همچو آب

با آب شعر بنده چو روغن نساختی

بیتی نگفتم از پی سوز وصال تو

کآن را بهجر نوحه و شیون نساختی

عاشق بسی بکشتی و خونش نهان بماند

خوشه بسی درودی و خرمن نساختی

هرگز نتافتی چو مه اندر شب کسی

کش همچو روز از آن رخ روشن نساختی

ای معدن گهر نگذشتی بهیچ جای

تا خاک آن چو گوهر معدن نساختی

در هیچ بقعه یی نشدی کآن مقام را

میمون بسان وادی ایمن نساختی

این گردن و سر از پی تیغ تو داشت سیف

لیکن چو تیغ با سر و گردن نساختی

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.