گنجور

 
سیف فرغانی

به روز وصل ز هجران یار می‌ترسم

اگرچه یافته‌ام گل ز خار می‌ترسم

درون قلعه مرا گرچه یار و دوست بسی‌ست

ز دشمنان برون از حصار می‌ترسم

چو روی دوست اگر چند حال من نیکوست

ولی ز چشم بد روزگار می‌ترسم

چو باد فتنه برانگیخت گرد از هر سو

بر آن عزیز چو چشم از غبار می‌ترسم

در این حدیقه که گل جا نکرد گرم در او

ز باد سرد بر آن لاله‌زار می‌ترسم

به قطع حبل تعلق که محکم افتادست

ز حکم مبرم پروردگار می‌ترسم

هراس بنده ز بازوی کامکار علی‌ست

گمان مبر که من از ذوالفقار می‌ترسم

پیادگان حشم خود به اسب می‌نرسند

ز رخش رستم چابک‌سوار می‌ترسم

اگرچه رفت زمستان و شاخ‌ها گل کرد

ولی ز جارحه اندر بهار می‌ترسم

چو بحر و موج ببینم چگونه باشد حال

که من ز کشتی دریا گذار می‌ترسم

به بوسه از دهن دوست مهرهٔ تریاک

به لب گرفته ز دندان مار می‌ترسم

از آنکه من غم او می‌خورم ندارم خوف

از این که غم نخورد غمگسار می‌ترسم

در این میان ز جدایی چو سیف فرغانی

ورا گرفته‌ام اندر کنار می‌ترسم