گنجور

 
سیف فرغانی
 

ای ستم کرده همیشه با وفاداران خویش

گر کنی عیبی نباشد یاری یاران خویش

چون نمی خسبند عشاقت که بینندت بخواب

خویشتن را جلوه کن بر چشم بیداران خویش

هر یکی ماهی شوند ار ذره یی پیدا کنی

آفتاب روی خود را بر هواداران خویش

طالبان هر سوی پویانند لیکن بی خبر

ز آنکه تو خود همنشینی با طلب کاران خویش

تو طبیب عاشقانی عاشقان بیمار تو

بی شفابخشی نخواهی مرگ بیماران خویش

یا سزاوار وصال تو نیند این بی دلان

یا نمی خواهد دلت شادی غمخواران خویش

در بهای وصل خود زین مفلسان جز جان مخواه

چون تو غارت کرده ای مال خریداران خویش

حکم هشیاران کنی کز دست رندان می خورند

گر تو ای شیرین ببینی شور می خواران خویش

بی قراری مرا حاجت بمی نبود که تو

برده ای ز آن چشم مست آرام هشیاران خویش

ای بعشق آتش زده درمن، بآب وصل تو

همچو خاک تشنه ام، بر من فشان باران خویش

بر سر بازار عشقت سیف فرغانی ببست

از متاع نظم خود دکان همکاران خویش

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.