گنجور

 
سیف فرغانی
 

باز آن زمان رسید که گلزار گل کند

هر شاخ میوه آرد وهرخارگل کند

عاشق بدو نظر نکند جز ببوی دوست

باغ ار شکوفه آرد وگلزار گل کند

میوه فروش کی خردش بر امید سود

گرموم رنگ داده ببازار گل کند

بربوی وصل دوست درخت امید ماست

شاخی که کم برآرد وبسیار گل کند

با روی همچو روضه شود شرمسار حور

باغ بهشت اگر چو رخ یار گل کند

گرشاه (من) برقعه شطرنج بنگرد

نبود عجب که هردو رخش خارگل کند

در روضه دلی که غم عشق بیخ کرد

کی شعبه محبت اغیار گل کند

کی مستعد عشق شود جان منجمد

هرگز طمع مکن که سپیدار گل کند

آن را که خار عشق فرو شد بپای دل

سرچون درخت میوه ودستار گل کند

بار درخت حالش اناالحق بود مدام

حلاج راکه شعبه اسرار گل کند

بر هر ورق که ذکر جمالش نوشت سیف

شاید که در سفینه اشعار گل کند