گنجور

 
سیف فرغانی
 

کسی که ازلب شیرین تو دهان خوش کرد

ببوسه تودل خویشتن چو جان خوش کرد

سزد که وقت مرا خوش کنی بدان رخ خوب

که گل بر وی نکو وقت بلبلان خوش کرد

دهان غنچه لب و روی چون گلستانت

بهاروار چوگل سربسر جهان خوش کرد

اگرچه وصل تو مأمول ما بود لیکن

چو غافلان بامل دل نمی توان خوش کرد

عجب مدار مرا گر سخن شود شیرین

که ذکر شهد لب تو مرا زبان خوش کرد

کنون که موسم نوروز گشت وباد بهار

وزید ناگه واطراف بوستان خوش کرد

گلست گویی طالع شده زبرج حمل

ستاره یی که زمین راچو آسمان خوش کرد

نسیم بوی تو آورد وما نیاسودیم

بمرهم تو جراحات خستگان خوش کرد

ببنده گفت بیا کآن عزیز مصر جمال

چو یوسف است که دل با برادران خوش کرد

رخ چو ماه تو منشور ملک خوبی داشت

خط تو برسر منشور او نشان خوش کرد

بدوست گفتم هرگز توان بدرویشی

دل رقیب گدا روی او بنان خوش کرد

چو گربگان سر سفره کاسه می لیسند

کجا توان دل سگ را باستخوان خوش کرد

برای خلق سخن گفت سیف فرغانی

بشهد خویش مگس کام دیگران خوش کرد

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.