گنجور

 
سنایی غزنوی
 

تا مسند کفر اندر اسلام نهادستی

در کام دلم زهری ناکام نهادستی

زلف تو نیارامد یکساعت و دلها را

در حلقهٔ مشکینش آرام نهادستی

از چهرهٔ خود باغی بر خاص گشادستی

وز غمزهٔ خود داغی بر عام نهادستی

در عالم حسن خود بی‌منت گردونی

هم صبح نمودستی هم شام نهادستی

بر جرم مه تابان مرغان حقیقت را

هم دانه فگندستی هم دام نهادستی

در مجلس طنازی بر دست گرانجانان

از بهر سبکباری صد جام نهادستی

شوریده نمی‌خواندند زین بیش سنایی را

شوریده سنایی را تو نام نهادستی