گنجور

غزل شمارهٔ ۳۸۵

 
سلمان ساوجی
سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات
 

چشم داریم که دلبستگی بنمایی

دل ما راست فرو بستگی، بگشایی

تو کجایی که منت هیچ نمی‌بینم باز؟

باز هر جا که نظر می‌کنمت، آنجایی

دل فرزانه من تا سر زلف تو بدید

سر برآورد به آشفتگی و شیدایی

این چه خشم است که رفتی و نمی‌آیی باز؟

عمر باز آیدم ای عمر اگر باز آیی

نتوانتم نظر از زلف تو بر بست که هست

چشم بیمار مرا عادت شب پیمایی

گو مینداز نظر بر رخ منظور دگر

آنکه چون چشم منش نیست دل دریای

تو مرا آینه جانی و در عین صفا

بمن ای آینه روی از چه سبب ننمایی

ای تو با جمله و تنها ز همه فی‌الجمله

نور چشم منی و جان و دل تنهایی

زلف را گوی که در گردن من دست مکن

این بست نیست که سر در قدمم می‌سایی؟

پخت سودای سر زلف تو سلمان عمری

لاجرم گشت به هم برزده و سودایی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ساوه‌سرا | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

حسین قائم مقامی نوشته:

در بیت هشتم مصرع دوم بنظر میرسه اشتباهی صورت گرفتی و اگر به این شکل نوشته بشه صحیحتر هستش:

نورِ چشمِ منی و جانِ دلِ تنهایی

اما شما نوشتید:
نورِ چشمِ منی و جانِ و دل تنهایی

که گزینه دوم کمتر تنهاییِ واقعیِ شاعر رو به نمایش میزاره
ممنونم

👆☹

حسین قائم مقامی نوشته:

دربیت آخر مصرع اول پخت اشتباه میباشد و بجای آن باید از واژه بخت استفاده شود…

👆☹

سید محسن نوشته:

نتوانم نظر از زلف تو بر بست که هست—–
آنکه چون چشم منش نیست دل دریایی—-
درست است

👆☹

گنجینهٔ گنجور