گنجور

 
صغیر اصفهانی

هر وجودی شور عشق مرتضی در سر ندارد

بهتر آن باشد که از خواب عدم سر برندارد

زیب لوح آفرینش نقش نام اوست آری

کلک نقاش ازل نقشی از این بهتر ندارد

کرد تیغ او مسخر عالم کون و مکان را

تیغ عالم‌گیر خورشید این‌چنین جوهر ندارد

ز ابتدا تا انتهای دور خلقت چرخ گردون

غیر درگاه امیرالمؤمنین (ع) محور ندارد

بر وجود او بر افشان دامن بی اعتنائی

هر که در دست ارادت دامن حیدر ندارد

هر کمال و هر فضیلت میشود از خلق صادر

چون علی التحقیق بینی جز علی مصدر ندارد

با غلامان علی هرکس شود محشور بی‌شک

هیچ پروا در دل از هنگامه محشر ندارد

غیر ختم انبیا احمد که هست او را برادر

راه بر درک مقامش هیچ پیغمبر ندارد

گفت احمد بی وصیت رفتن است از جاهلیت

ای عجب خود بی‌وصیت رفت کس باور ندارد

مرتضی باشد وصی مصطفی و غیر او کس

از خدا فرمانروایی بعد از آن سرور ندارد

منکر کیفیت خم غدیر و نصب حیدر

راستی شرم از رسول و خوف از داور ندارد

ایکه جویی ره بشرع احمدی سوی علی رو

ز آنکه آن شهر معظم غیر از این یکدر ندارد

سینه از بغضش به پیر اکاین گیاه زهرآگین

غیر کفر و کافری خاصیت دیگر ندارد

مهر او بگزین بدل در این محیط پرتلاطم

زانکه این کشتی بجز مهر علی لنگر ندارد

کی توان بشمردن او را در ردیف هوشیاران

هر سری مستی ز جام ساقی کوثر ندارد

گر بحق خواهی رسیدن پیروی از شیر حقکن

راه حق آری بغیر از شیر حق رهبر ندارد

شد غلام او صغیر و گشت از هر خواجه فارغ

منت ار دارد بجز از خواجه قنبر ندارد