گنجور

 
صغیر اصفهانی

حجاب جان دریدم تا رخ جانانه پیدا شد

شکستم این صدف تا آندر یکدانه پیدا شد

بجانان کس نمیدانست رسم جان‌فشانی را

بپای شمع این بی‌باکی از پروانه پیدا شد

مرا آنلحظه برداز دست‌تاب می‌بمیخانه

که عکس روی ساقی در دل پیمانه پیدا شد

ببخش ایشیخ ما را گر برون رفتیم از مسجد

ز مسجد آنچه میجستیم در میخانه پیدا شد

برغم عاقلان دیوانگان رستند از دنیا

بلی اسرار عقل از مردم دیوانه پیدا شد

ز هم باید کنند اهل جهان رفع پریشانی

بتنها این صفت در کار زلف از شانه پیدا شد

خدا را گر همیجوئی برو با بیخودان بنشین

اگر گنجی بدست آمد هم از ویرانه پیدا شد

بنای خانه کعبه خلیل الله نهاد اما

علی در کعبه ظاهر گشت و صاحبخانه پیدا شد

نه تنها کارپرداز زمین شد در زمین ظاهر

که هر دائر مدار طارم نه‌گانه پیدا شد

بماشد فرض چو نپروانه گرد کعبه گردیدن

که آنشمع حقیقت اندر این کاشانه پیدا شد

طلسم لاشکست و دیو رفت و سحر شد باطل

کلید گنج الا الله را دندانه پیدا شد

بگو با عاشقان طی گشت هجر و گاه وصل آمد

بیفشانید جان بر مقدمش جانانه پیدا شد

هویدا گشت اسرار یدالله فوق ایدیهم

ز قدرتها که از آن بازوی مردانه پیدا شد

جهان تاریک بود از جهل لیک از پرتو عرفان

منور گشت چون آن ناطق فرزانه پیدا شد

بحب و بغض او ایمان و کفر آمد عیان یعنی

مرام آشنا و مسلک بیگانه پیدا شد

صغیر از اشتیاق کوی او دارد همان افغان

که در هجر نبی از استن‌حنانه پیدا شد

 
sunny dark_mode