اِذْهَبُوا بِقَمِیصِی هٰذٰا فَأَلْقُوهُ عَلیٰ وَجْهِ أَبِی یَأْتِ بَصِیراً وَ أْتُونِی بِأَهْلِکُمْ أَجْمَعِینَ (۹۳) وَ لَمّٰا فَصَلَتِ اَلْعِیرُ قٰالَ أَبُوهُمْ إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ لَوْ لاٰ أَنْ تُفَنِّدُونِ (۹۴) قٰالُوا تَاللّٰهِ إِنَّکَ لَفِی ضَلاٰلِکَ اَلْقَدِیمِ (۹۵) فَلَمّٰا أَنْ جٰاءَ اَلْبَشِیرُ أَلْقٰاهُ عَلیٰ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیراً قٰالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ مِنَ اَللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ (۹۶)
ببرید پیراهن مرا این پس بیندازیدش بر روی پدرم که میآید بینا و بیاورید نزد من کسانتان را همه (۹۳) و چون جدا شد قافله گفت پدرشان بدرستی من هر آینه میابم بوی یوسف را اگر بنقصان عقل منسوب نسازیدم (۹۴) گفتند بخدا بدرستی که تو هر آینه باشی در حیرتت که سابق بود (۹۵) پس چون آمد او را مژده دهنده انداخت آرا بر رویش پس گشت بینا گفت آیا نگفتم مر شما را که من میدانم از خدا آنچه نمیدانید (۹۶)
گفت ای اخوان برید از مسکنم
سوی کنعان بر پدر پیراهنم
افکنید آن را به فرق و روی او
چشم تا روشن کند از بوی او
هم بیارید اهل بیت خود تمام
با فراغت تا کنید اینجا مقام
پس یهودا گفت خون آلوده من
چون ببردم بر پدر آن پیرهن
نک برم این پیرهن من سوی او
خوش کنم تا خاطر نیکوی او
پیرهن را برگرفت و می شتافت
بوی آن را پیش از آن یعقوب یافت
پس مهیّا کرد یوسف در زمان
سیصد اشتر نقد و جنس از بهرشان
چون جدا شد کاروان از شهر مصر
سوی صحراء بهره مند از بهر مصر
خواست دستوری ز حق باد صباء
تا به یعقوب او بَرَد بوی ولاء
چون رسیدش بوی یوسف بر مشام
گفت آید بوی آن ماه تمام
بوی یوسف می رسد از هر کنار
گر به نقص عقل ندهیدم قرار
پس بگفتند آنکه تَاللهِ الکریم
تو هنوز استی به گمراهی قدیم
پس درآمد آن بشیر دلنواز
پیرهن بر روی او افکند باز
گشت بینا ، رَست از آن اشکستگی
وز فراق و انتظار و خستگی
هم صباء آمد مرا از کوی دوست
بر مشامم خورد بوی موی دوست
میشود پیوسته خرّم خاطرم
میرسد مانا که از پی دلبرم
شاید ار گویید عقل از سر شده است
طرّة دیوانه بندم ره زده است
حال عاشق ظاهر است از وصل یار
رو که یعقوب است اندر انتظار
گفت آیا من نگفتم با شما
می بدانم من نه از خود کز خدا
آنچه را کز وی شما خود غافلید
آن است اصل یم شما بر ساحلید
پس ز کنعان جمله بر بستند بار
سوی مصر و شهر عشق و کوی یار
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این قسمت از داستان، یوسف از برادرانش میخواهد که پیراهن او را به پدرشان یعقوب برسانند تا با بوی آن او دوباره بینا شود. بعد از جدا شدن قافله، یعقوب بوی یوسف را حس میکند و به یاد پسرش میافتد، اما فرزندانش او را به حماقت متهم میکنند. وقتی بشارتدهنده به یعقوب نزدیک میشود و پیراهن یوسف را بر او میافکند، یعقوب دوباره بینا میشود و به فرزندانش میگوید که او از خدا علم دارد. در ادامه، آنها به سمت مصر حرکت میکنند تا یوسف را ملاقات کنند.
هوش مصنوعی: به آنها بگویید این پیراهن من را ببرند و بر روی صورت پدرم بیندازند تا بینا شود. و به من بگویید که خانوادهتان همه کجایند. هنگامی که کاروان به راه افتاد، پدرشان گفت: «من بوی یوسف را احساس میکنم، اگرچه شما مرا دیوانه میپندارید.» آنها گفتند: «به خدا قسم، تو در اشتباه کهنهای به سر میبری.» و هنگامی که بشارتدهنده رسید، پیراهن را بر روی صورتش انداخت و او بینا شد. پدر گفت: «آیا نگفتم که من از خدا چیزی میدانم که شما نمیدانید؟»
هوش مصنوعی: پیراهن مرا بگیرید و روی پدرم بیندازید، او میآید و بینا میشود، و سپس همه خانوادهتان را به نزد من بیاورید. وقتی قافله جدا شد، پدرشان گفت: «من بوی یوسف را حس میکنم، اگر بخواهم عقل خود را زیر سوال ببرم.» آنها گفتند: «به خدا قسم، تو در حیرت هستی، همانطور که قبلاً بودی.» سپس وقتی که او به آن پیراهن نگاه کرد، بینا شد و گفت: «آیا به شما نگفتم که من از خداوند چیزهایی میدانم که شما نمیدانید؟»
هوش مصنوعی: گفت ای برادران، از جایی که هستید خارج شوید و به سوی کنعان بروید و پیراهنم را به پدرم بدهید.
هوش مصنوعی: چشمهایتان را بر سر و روی او بیندازید تا از عطر و بوی او روشن شود.
هوش مصنوعی: همه اعضای خانوادهتان را با آرامش بیاورید تا اینجا مستقر شویم.
هوش مصنوعی: یهودا گفت وقتی که خون آلودهام را به پدرم نشان بدهم، چه میشود.
هوش مصنوعی: من این پیراهن را به سوی او میبرم تا دل او را شاد کنم.
هوش مصنوعی: پیرهن را برداشت و به سمت یعقوب رفت، بویی که از آن برخاسته بود، قبل از او به یعقوب رسید.
هوش مصنوعی: یوسف در مدت زمانی سهصد اشر به منظور آنها، کالا و اجناسی آماده کرد.
هوش مصنوعی: وقتی که کاروان از شهر مصری جدا شد و به سوی بیابان رفت، از راه خود بهرههای خوبی برای سفر به دست آورد.
هوش مصنوعی: درخواست و خواهش از خداوند، مانند نسیمی است که بویی از محبت و دوستی را به یعقوب میرساند.
هوش مصنوعی: وقتی بوی یوسف به مشامش رسید، گفت این بوی آن ماه کامل میآید.
هوش مصنوعی: هرجا که بروم، بوی خوش یوسف به مشام میرسد. اگر به نواقص عقل و درک خود توجه نکنم، آرامش پیدا میکنم.
هوش مصنوعی: بله، گفتند که به خداوند بخشنده قسم هنوز در سردرگمی و اشتباهات گذشتهات به سر میبری.
هوش مصنوعی: پس پیامآور دلنواز با کمال محبت، پیراهنی بر روی او انداخت و او را در آغوش گرفت.
هوش مصنوعی: او بینا و روشن بین شد و از آن شکستگی و دوری و انتظار و خستگی رها گشت.
هوش مصنوعی: نسیم معطر و خوشبوی محبوبم از سمت کوی او به مشامم رسید و بوی موهایش را حس کردم.
هوش مصنوعی: هر زمان که دلبرم به یادم میآید، احساس شادابی و سرزندگی در خاطرم به وجود میآید و این حالت برایم ماندگار میشود.
هوش مصنوعی: شاید اگر بگویید که عقل از سر بیرون رفته، باید اعتراف کنم که دیوانگی مرا به مسیری کشانده است.
هوش مصنوعی: حال عاشق از ارتباط با معشوق مشخص است، پس برو و ببین یعقوب در انتظار است.
هوش مصنوعی: آیا نمیبینید که من از خودم نیستم و همه چیز را از خدا میدانم؟
هوش مصنوعی: آنچه که از آن بیخبر هستید و بر آن توجهی ندارید، همان چیزی است که شما را به حقیقت خودتان وصل میکند.
هوش مصنوعی: پس از اینکه از سرزمین کنعان بار و بندیل خود را بستند، به سوی مصر و شهر عشق و محل دوست روانه شدند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.