گنجور

 
صفی علیشاه
 

مراد از خضر بسط رهروانست

چنانک الیاس هم قبض عیانست

چنین گویند کو از عهد موسی

بود تا این زمان باقی بدنیا

توان روحی بود هم لاتبدل

بآن شکل و صفت گردد مشکل

بمعنائی که در او بوده غالب

شود ظاهر در انجاح مطالب

مگر جز نقل نزد اهل ایقان

نباشد بر بقایش هیچ برهان

وجودش ثابت است اما خداوند

بود آگه که اینچونست و آن چند

مکن انکار امریرا که مکتوم

بود از فهم و وجهش نیست معلوم

قبول از اعتبار عقل و فهم است

هم انکار از جهالتهای و هم است

بود انکار از حالات اطفال

بخوی طفل نارد مرد اقبال

نه هر چیزی که از فهم تو دور است

عدیم الاصل و معدوم الظهور است

چو «المر عدو ماجهل» گفت

چرا باید خلاف محتمل گفت

چرا بایست خود را کور و کر کرد

بتیه و هم و حیرت در بدر کرد

بسا چیزی که دانستی و رنج است

بسا کانرا نمی‌دانی و گنج است

تو مغروری بعقل ناتمامت

دگر فهم عقیم و فکر خامت

از آنرو هر چه در علمت عیان نیست

چنان دانی که اصلا در جهان نیست

چرا یکره نپنداری که شاید

بود چیزی و در فهم تو ناید

چرا گشتی از این غافل که عالم

یکی بحریست نامحدود و مبهم

تو‌ئی بر روی این یم یک پر کاه

کجا گردی ز قعر بحر آگاه

در این یم از وجود خود خجل باش

ز عقل و دانش خود منفعل باش

تو سر پر کاهی را ندانی

خواص یک گیاهی را ندانی

کجا دانی و رموز نه فلک را

همه اسرار اشیاء یک بیک را

شود گر منحرف ناگه مزاجت

ندانی چیست علت هم علاجت

چه جای آنکه هر درد و دوائی

تو را معلوم گردد بی ‌خطائی

خصوص آنها که اسرار وجود است

مگر موقوف علمش بر شهود است

بسا دیدی که معلومت خطا شد

چه شد کانکار مجهولت بجا شد