گنجور

 
صفای اصفهانی
 

بیا ساقی که در کار سلوکم

بجامی نه بسر تاج ملوکم

که تاج پادشاهی عقل و دادست

خرد شاگرد می می اوستادست

نه آن می کش خرد بگریزد از بوی

مئی کز بوی او عقل آورد روی

شرابی از خمستان حقیقت

سزای مغز مستان حقیقت

که مغز ما و این می هر دو یارند

بهم چون جسم و چون جان سازگارند

ازین می مغز سالک گر شود تر

رود جائی که جبریل افکند پر

الی الله راست خلق آنکوست در راه

بمی ده خلق را سیر الی الله

که ما را سیر فی اللهست در پیش

تو سلطان توانگر بنده درویش

الی الله را چو رهرو رهنما شد

خدا شد سیر فی الله را سزا شد

که حق در سیر فی اللهست سیار

کند مر ذات خود را سیر اطوار

ز خلقیت چو خلق آید سوی حق

الی الله نام این سیرست مطلق

خدا شد پس ز خود در خود سفر کرد

مسمائی بهر اسمی نظر کرد

مسمی گشت هر اسم و صفت را

هویدا کرد سر معرفت را

حقیقت داد بر اسمای ذاتی

تحقق یافت اسمای صفاتی

مبدل شد ز آب تیره با نور

صفای صبح زاد از شام دیجور

ز اسم و رسم سائر گشت آگاه

که شد تکمیل سر سیر فی الله

خلافت گشت بر بالای او دلق

ز بالا یعنی از حق شد سوی خلق

سپس از خلق شد در خلق سائر

چو مرکز در مدارست و دوائر

پی تکمیل خلق آن حق مطلق

بامر خلق شد ماء/مور از حق

من الخلق الی الحق سیر ثانی

که زد پویاش کوس من رآنی

من الحق الی الخلقست ثالث

که از حق تاخت سمت خلق وارث

من الخلق الی الخلقست رابع

که حق متبوع مطلق خلق تابع

کنون بنیوش شرح و بسط اسفار

که خواهد گوش معنی در اسرار

نباشد سیر اول را منازل

که باشد فیض حق بر خلق شامل

ز حق تا عبد نبود راه بسیار

ولی مخفیست حق در ستر اسرار

حجاب بین ما و اوست مائی

خودی در خورد نبود با خدائی

اگر خلق از خودی بیگانه گردد

خدا را آشنای خانه گردد

ولیکن شرط دارد سیر این راه

جزای شرط باشد سیر درگاه

نخستین شرط از باطل تخلی

ز اسمای خدا بر او تجلی

چو رهرو شد مبرا از رذائل

شود ذاتش محلای فضائل

شود بعد از تخلی با تحلی

ز اسمای خدا بر او تجلی

نخستین جلوه از اسم علیمست

که باب الله رحمن رحیمست

بود علم الهی باب ابواب

بهر ناسخته نگشایند این باب

ازین در سیر اسمای الهی

توانی کرد ای رهرو کماهی

ز خاک این در آید بوی کامل

که چون بگشود بینی روی کامل

در علم خدای بی ندیدست

قدیمستی نه این باب جدیدست

مر این باب ار گشودندت شبانگاه

ببینی صبح روشن روی الله

چو دیدی روی او بی خویش گردی

بسلطانی رسی درویش گردی

ولی الله مطلق اسم اعظم

بود در سیر دوم سر آدم

شود موصوف اوصاف الهی

برد پی بر کمال حق کماهی

خدا چشمست و گوش و دست و پایش

هوایش مرده در پای خدایش

هوا را سر برید از تیغ تجرید

چو مو سر رستش از اعضای توحید

زهر سر باز در وحدت دهانها

انا الله الا حد ورد زبانها

ببزم بود اعیان ازل شمع

مقیم بارگاه وحدت جمع

که شد از ذات و وصف و فعل فانی

بذات و وصف و فعل لامکانی

بحق رد کرد این هستی که از اوست

ز سر تا پای او شد هستی دوست

که هستی نیست یک هستیست گر هست

که او حقست در بالا و در پست

بطی این بوادی هادی راه

تواند زد دم انی انا الله

شود منصور دار سر مطلق

بدارائی زند کوس اناالحق

زند طبل ولایت بر سر دار

ولی را بخت منصورست بیدار

نوای نغز نای من رآنی

بود در منتهای سیر ثانی

دم راز طرب ساز اناهو

بود سیر دوم را در تکاپو

انا هو بار نخل سیر ثانیست

زمانی نیست نخل سیر آنیست

ب آنی سالک اندر سیر باطن

کند ایجاد را سیر مواطن

چه گفتم بلکه باشد آن دائم

که بر اسماستی قیوم قائم

جوان بخت جهان کل اسماست

ولی مرشد آن پیر تواناست

گروهی اندرین خلوت نشستند

در سیر سوم بر روی بستند

گروهی از خدا گشتند ماء/مور

که روی آرند سمت ظلمت نور

خدای مطلق اندر سیر سوم

باین پیدائی اندر خلق شد گم

ولی الله کامل قلب عارف

نبی شد مهر ابنای معارف

بود پیغمبر تعریف اسماء

معارف را کند بر خلق ابناء

بابنای معارف شد پیمبر

ولی تشریع حق را نیست در خور

که تشریع نبی در خیر مردم

بود محتاج سر سیر چارم

ز حق آمد بخلق آن سر ساری

چو نهر از خلق شد در خلق جاری

من الخلق الی الخلق اینکه با دلق

مسافر گشت حق از خلق در خلق

پی تشریع امر لایزالی

ز اوصاف جمالی یا جلالی

اگر چه برد در این سیر بس رنج

بهر ویرانه پنهان کرد صد گنج

ز یک ویرانه در شرع آنکه شد پست

هزاران گنج باد آورد در دست

پس از سیر چهارم ذات عالم

نبی شد در نبوت گشت خاتم

تمام انبیا آن فرد یکتاست

که بر دوشش ردای احمد ماست

همش خنگ خلافت زیر زینست

همش دست خدا در آستینست

امام انبیای بدو و ختمست

مر او را اقتدای امر حتمست

کسی از انبیای ما تقدم

بانگشتش ز خاتم نیست خاتم

که این انگشتری را حلقه دینست

خدا این حلقه را نقش نگینست