گنجور

 
صفای اصفهانی
 

ساقی درد کشان دی در میخانه گشود

آشنائی نظر لطف ببیگانه گشود

برد در پای خم و بر دل پیمان شکنم

عقده ها بود بسی باز بپیمانه گشود

دل شد آزاد چو او از شکن زلف بخال

گره و سلسله و خم بسر شانه گشود

دام بادانه بهر مرغ زیان بود و مرا

کار مرغ دل ازین دام که با دانه گشود

کرد دیوانه ام از عشق و برین گونه زرد

چشم وا کرد و شفاخانه دیوانه گشود

من پی گنج غم عشق تو ویرانه شدم

مثلست اینکه در گنج بویرانه گشود

یار با من سخنی گفت و ز هر عضو مرا

بنوانطق چو از استن حنانه گشود

عقل هر عقده بکار سر آنزلف فکند

شانه عشق قوی دست بدندانه گشود

در سما جستم و در سینه من داشت وطن

آنچه از شهر بنگشود ز کاشانه گشود

در شب تیره دلم بود چو پروانه ببند

شمع روشن شد و بال پر پروانه گشود

فیض بردم ز هزاران در دل باز بجد

چون طلب کرد در فیض جداگانه گشود

دیده بودم که بود جایگهش ساعد شاه

بال آن روز که شهباز من از لانه گشود

قفل غم بود صفا را بدل از دست دوئی

نفس پیر هم از همت مردانه گشود