گنجور

 
صفای اصفهانی
 

رازی که بدل دارم گر باز عیان گردد

از فتنه نپرهیزد آشوب جهان گردد

ده زان گهر تا کی ای ساقی افلاکی

تا جسم من خاکی عقل و دل و جان گردد

گر مرده روان جوید وز مرگ امان جوید

از باده نشان جوید بی نام و نشان گردد

ساقی ز خم باقی ده باده اشراقی

کاین غم سبک از ساقی وز رطل گران گردد

ریز آن می یزدانی در ساغر اهریمن

تا پیر بدان زشتی زیبا و جوان گردد

گر بخت جوان باشد دل پیرو جان باشد

با پیر مغان باشد تا پیر مغان گردد

زان پخته که هر خامی زر یافت سرانجامی

گر بنده زند جامی کاوس کیان گردد

باریک تر از مویم زان درد که گر بارش

بر کوه نهد بنیان باریک میان گردد

دل داد توان ما را کی بود گمان ما را

کز تاب سر موئی بی تاب و توان گردد

من جان بیان را دل بر موی عیان بستم

کاین سلسله محکم زنجیر بیان گردد

گر عبد امین باشد سلطان یقین باشد

چون کار چنین باشد درویش چنان گردد

درویش چو زد پائی بر کون و بچرخ آمد

بالاتر و والاتر از کون و مکان گردد

بر نفی زمان پوید دارای زمان جوید

اسرار زمان گوید خود قطب زمان گردد

آن غمزه و بالا را رمزیست که در حلش

تیر فلک بالا بی کلک و بنان گردد

بردار نقاب از گل بگشا گره از سنبل

تا شهر پر از بلبل با شور و فغان گردد

گر چشم خدا بیند در منظر ما بیند

با چشم صفا بیند تا یار عیان گردد