گنجور

 
صفای اصفهانی
 

بشری دل من کامشب یار آید و جان بخشد

آن زندگی باقی بر مرده روان بخشد

حد ازل قائم ملک ابد دائم

هر پیر غلامی را آن شاه جوان بخشد

ای جلوه ربانی زان قطره نیسانی

بر گوهر انسانی بحر آرد و جان بخشد

اسکندر صاحب دل کائینه کند جان را

درویش پریشان را دیهیم کیان بخشد

خاکستر درویشی آئینه دولت را

از زنگ بپردازد وز سنگ امان بخشد

سلطان گه باطن ز آبادی درویشان

ویرانه ظاهر را صد گنج نهان بخشد

بر قابله فطرت با سابقه رحمت

آن بالغه حکمت در سمع جهان بخشد

از نطق گهر ریزد در بارد و زر ریزد

بر سنگ بدان سختی کو رطب لسان بخشد

بر مغرب ناسوتی در مشرق لاهوتی

آن اختر هاهوتی خورشید عیان بخشد

از مور بپرهیزم گر روی بگرداند

با شیر دراویزم گر تاب و توان بخشد

من ملک قدم بخشم از حدثنی ربی

گر شیخ دو من ارزان از مال فلان بخشد

پرمایه ز چالاکی از دولت افلاکی

کاین دستگه خاکی در سود زیان بخشد

میری که دهد ما را تاج و کمر دولت

بر مار دهد دندان بر مور میان بخشد

توقیع نبوت را بر صدر شود عنوان

انگشت ولایت را بر کلک زبان بخشد

گر خاطر دل جوید فیاض ازل ما را

فیض شب قدر ما اندر رمضان بخشد

گر جان صفا خواهی از این دل و جان بگذر

شاه آید و دل آرد یار آید و جان بخشد

جان سر دهد و افسر بر عامی و بر عارف

دل صاف صفا پرور بر خورد و کلان بخشد