گنجور

 
صفای اصفهانی

باز دل را دست جان آمد به دست

طره آن دل‌ستان آمد به دست

آن سر زلف سیاه دل‌فریب

با هزاران داستان آمد به دست

آنچه از آبادی دین شد خراب

در خرابات مغان آمد به دست

گرچه دل ویرانه شد از عشق دوست

لیک گنج شایگان آمد به دست

جان شد افریدون ضحاک هوی

تا درفش کاویان آمد به دست

رستم ما را پس از هفتاد خوان

آرزوی هفتخوان آمد به دست

دیو کثرت را به جان انداخت تیر

زابروی وحدت کمان آمد به دست

بی‌قران گشتیم و ز اقران بی‌نیاز

صحبت صاحبقران آمد به دست

مرحب غم شد شکار ذوالفقار

بازوی خیبرسِتان آمد به دست

تاخت سر ما به سرحد یقین

رخش همت را عنان آمد به دست

چرم گرگ آرزو در هم درید

پنجه شیر ژیان آمد به دست

گرگ فرعونی شکار مار شد

طور را چوب شبان آمد به دست

بی‌نشان گشتیم از نام و نشان

تا نشان بی‌نشان آمد به دست

ز آدم خاکی پری در پرده است

این پری‌رو ناگهان آمد به دست

نیست نقد یار در کون و مکان

از دیار لامَکان آمد به دست

کِشتِ دل سرسبز شد زآبِ شهود

حاصل کون و مکان آمد به دست

هادی ما را به تأیید صفا

مهدی صاحب‌زمان آمد به دست

آنکه چندین سال جُستندی به جان

آستینش رایگان آمد به دست