گنجور

 
سعیدا

منم که خود غم و خود یار غمگسار خودم

گهی شرابم و گه نشئه گه خمار خودم

به هر صفت که بینی منم نه غیر من است

که خود محیطم و خود موج و خود کنار خودم

فنا و فقر و بقا را ز هم جدایی نیست

که خود خزانم و خود باغ و خود بهار خودم

بخه صیدگاه تفکر اگر روی دانی

که خود شکارم و خود باز و خود سوار خودم

ندیده دیدهٔ غیری جمال پاک مرا

که خود رقیبم و خود عشق و خود نگار خودم

گهی حسینم و گه موسی و گه ابراهیم

که گاه نیلم و گه منجنیق [و] دار خودم

منم که با همه اشیا محیط می خوانند

منم که دایره و نقطه و مدار خودم

به هر دیار سعیدا چو رفتم و دیدم

همان مصاحب من یار در دیار خودم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سعیدا

به قطع هستی خود خوب دستیار خودم

همیشه میل کش چشم اعتبار خودم

اگرچه تشنه لبم دیده بحر استغناست

چو آب می روم عمر در کنار خودم

چنان ز خویش برون رفته ام که شد عمری

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه