گنجور

 
صائب تبریزی
 

غمگین نیم که خلق شمارند بد مرا

نزدیک می کند به خدا، دست رد مرا

گو دیگری مکن طلب من، که لطف حق

هر روز پنج بار طلب می کند مرا

کیفیتم چو باده انگور شد زیاد

چندان که زد به فرق، حوادث لگد مرا

شد جوش خلق پرده چشم خداشناس

غافل ز بحر کرد هجوم زبد مرا

می ریخت اشک گرم ز مژگان آفتاب

روزی که بود آینه زیر نمد مرا

ترسانده است چشم مرا خار انتقام

بازی نمی دهد گل روی سبد مرا

چون لعل اگر چه در جگر سنگ خاره ام

از نور آفتاب مدد می رسد مرا

قارون شدم ز داغ، همانا درین بساط

عشق تو یافته است همین معتمد مرا

چندان که پا ز کوی خرابات می کشم

آب روان حکم قضا می برد مرا

صائب میان تازه خیالان اصفهان

بس باشد این غزل، گل روی سبد مرا