گنجور

 
صائب تبریزی
 

دل را اگر چه نیست ز دلدار آگهی

دلدار را بود ز دل زار آگهی

بیمار اگر ز درد بود غافل از طبیب

دارد ولی طبیب ز بیمار آگهی

از نافه نیست آهوی رم کرده را خبر

عاشق ندارد از دل افگار آگهی

آن برده است راه به مرکز که نیستش

از سیر و دور خویش چو پرگار آگهی

مهر خموشیم به دهن چون صدف زدند

تا یافتم ز گوهر اسرار آگهی

بگشا نظر چو سوزن و باریک شو چو تار

داری اگر ز نازکی کار آگهی

در شهر زنگ، آینه در زنگ خوشترست

پیش سیه دلان مکن اظهار آگهی

خون می کنند بر سر هر خار رهروان

یابند اگر ز لذت آزار آگهی

از پیچ و تاب کشف شود خرده های راز

دارد ز گنج زیرزمین مار آگهی

انگشت اعتراض به گفتار ما منه

ما را چو خامه نیست ز گفتار آگهی

مهرش به لب زنند چو خال دهان یار

آن را که می دهند ز اسرار آگهی

پوشیدگی حجاب بصیرت نمی شود

دارد ز خفتگان دل بیدار آگهی

صائب مرا ز بی خبری نیست شکوه ای

بر خاطر لطیف بود بار آگهی

این آن غزل که مولوی روم گفته است

کار آن کند که دارد از کار آگهی

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.