گنجور

 
صائب تبریزی
 

عیش فرش است در آن محفل روح افزایی

که فتد شیشه می جایی و ساقی جایی

گرد کلفت ننشیند به جبین در بزمی

که بود دست فشان سرو سهی بالایی

مردمک مهر خموشی است نظربازان را

در حریمی که نباشد نظر گویایی

یوسف از قحط خریدار دل خود می خورد

حسن مغرور تو می داشت اگر پروایی

چشم ازان حسن جهانگیر چه ادراک کند؟

در حبابی چه قدر جلوه کند دریایی؟

در تماشای تو افتاد کلاه از سر چرخ

خبر از خویش نداری چه قدر رعنایی

سر خورشید درین راه به خاک افتاده است

که به افتادگی سایه کند پروایی؟

کوه را ناله من سر به بیابان داده است

نیست در دامن این دشت چو من شیدایی

جلوه بیهده ضایع مکن ای باغ بهشت

که من از گوشه دل یافته ام مائوایی

تنگی خاک مرا بر سر آن می آرد

کز غبار دل خود طرح کنم صحرایی

عشرت روی زمین خانه به دوشان دارند

جای رشک است بر آن کس که ندارد جایی

هر کف خاک ز اسرار حقیقت لوحی است

صائب از سرمه توفیق اگر بینایی

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

فهیمه در ‫۶ سال و ۲ ماه قبل، یک شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۱۳:۴۴ نوشته:

ماوایی فکر میکنم ازنظر املایی مشکل داره

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.