گنجور

 
صائب تبریزی
 

اگر به سوخته جانی رسد شراره من

امید هست که روشن شود ستاره من

به گریه ربط من امروز نیست، کز طفلی

ز اشک، تخت روان بود گاهواره من

میا به دیدنم ای سنگدل برای خدا

که خون شود جگر سنگ از نظاره من

ز سقف پست خطرهاست سربلندان را

مگر پیاده شود همت سواره من

نشد گشاده ز دل عقده ای مرا، هر چند

ز سبحه گرد برآورد استخاره من

خراب می شوی، از پیش راه من برخیز

که کار سیل کند مستی گذاره من

به نور ماه مرا نیست حاجتی صائب

که پاره دل خویش است ماهپاره من