گنجور

 
صائب تبریزی
 

مخور ز حرف خنک بر دماغ سوختگان

حذر کن از دل پر درد و دماغ سوختگان

نمی شود ز سیه خانه لیلی ما دور

همیشه زیر سیاهی است داغ سوختگان

ز جام لاله سیراب شد مرا روشن

که می ز خویش برآرد ایاغ سوختگان

بهار تازه کند داغ تخم سوخته را

ز می شکفته نگردد دماغ سوختگان

ز لاله زار دلم تا شکفت دانستم

که مرهم دگران است داغ سوختگان

ز نور زنده دلی آب زندگی خورده است

ز باد صبح نمیرد چراغ سوختگان

چه نعمتی است ندارند بیغمان صائب

خبر ز چاشنی درد و داغ سوختگان