گنجور

 
صائب تبریزی
 

زندگی بخشا! روان چند کس خواهی شدن؟

کشته بسیارست، جان چند کس خواهی شدن؟

شد جگرگاه زمین از کشتگانت لاله زار

مرهم داغ نهان چند کس خواهی شدن؟

چون کتان شد جامه جانها شق از مهتاب تو

بخیه زخم کتان چند کس خواهی شدن؟

از تو دارد هر سیه روزی تمنای چرغ

شبچراغ دودمان چند کس خواهی شدن؟

چشم بر راه تو دارد قاف تا قاف جهان

ای پریرو، میهمان چند کس خواهی شدن؟

از تماشایت جهانی قالب بی جان شده است

تو به این تمکین روان چند کس خواهی شدن؟

با چنان رویی کز او بی پرده گردد رازها

پرده راز نهان چند کس خواهی شدن؟

لازم افتاده است دل دادن به هر دل پاره ای

تو به یک دل، دلستان چند کس خواهی شدن؟

از تو آب و رنگ خواهد صد خزان بی بهار

نوبهار بی خزان چند کس خواهی شدن؟

بی قراران تو بیرون از شمارند و حساب

باعث آرام جان چند کس خواهی شدن؟

من گرفتم سرمه سا گردید چشم پرفنت

مانع آه و فغان چند کس خواهی شدن؟

هر کسی تنها ترا خواهد که باشی زان او

تو به تنهایی ازان چند کس خواهی شدن؟

این جواب آن غزل صائب که خسرو گفته است

ای جهانی کشته، جان چند کس خواهی شدن؟

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.