گنجور

 
صائب تبریزی
 

چند سرگردان درین دریای بی لنگر شدن؟

چون حباب از پرده ای در پرده دیگر شدن

لامکانی شو، ز دار و گیر چرخ آسوده شو

تا به کی چون عود خواهی خرج این مجمر شدن؟

از بصیرت نیست در دامان ابر آویختن

قطره را تا هست ممکن در صدف گوهر شدن

گر نریزی آبروی خویش پیش هر خسیس

در همین جا می توان سیراب از کوثر شدن

پیرو از زخم زبان اعتراض آسوده است

شمع در هر گام سر می بازد از رهبر شدن

از کشاکش نیست فارغ نخل تا دارد ثمر

ایمن است از سنگ طفلان بید از بی بر شدن

نیست مفلس را ز قرب اغنیا جز پیچ و تاب

رشته از گوهر ندارد بهره جز لاغر شدن

ابر عالمگیر غفران گر نگردد پرده پوش

سخت رسوایی است در هنگامه محشر شدن

خودنمایی مانع است از چشمه حیوان ترا

چند چون آیینه سد راه اسکندر شدن؟

زندگانی بر مراد اهل عالم مشکل است

دردسر بسیار دارد صاحب افسر شدن

نیست صائب صید فرقه را دعای جوشنی

در کمینگاه حوادث، بهتر از لاغر شدن