گنجور

 
صائب تبریزی
 

ما به چشم کوته اندیشان چنین آسوده ایم

ورنه در هر کوچه ای پای طلب فرسوده ایم

در ضمیر روشن ما چهره نگشوده نیست

گر به ظاهر تیره چون آیینه نزدوده ایم

صرفه خود چون صدف در بستن لب دیده ایم

ورنه ما چون موج، بر و بحر را پیموده ایم

پرتو خورشید داغ خاکساریهای ماست

گرچه سر از شعله فطرت به گردون سوده ایم

هرقدر سنگ جفا از دست طفلان خورده ایم

در تواضع همچو شاخ پرثمر افزوده ایم

چون نیفتد زلف مشکین سخن بر پای ما؟

ما به مژگان زلف شب را عمرها پیموده ایم

فکر ما نشگفت اگر چون برگ گل رنگین بود

سالها از غنچه خسبان گلستان بوده ایم

لب به تبخال جگر در تشنگی تر کرده ایم

پیش نیسان چون صدف هرگز دهن نگشوده ایم

نونیاز سینه صد چاک، چون گل نیستیم

روزها با صبح صادق هم گریبان بوده ایم

استخوان ما ندارد پرده چربی چو نی

بس که از مغز استخوان خویش را پالوده ایم

گر چه بر پیشانی ما نیست قفل بستگی

مسعد سنگ، دایم چون در نگشوده ایم

خواه در مصر غریبی، خواه در کنج وطن

همچو یوسف بی گنه در چاه و زندان بوده ایم

هرقدر احباب عیب از ما برون آورده اند

در برابر ما ز غیرت بر هنر افزوده ایم

حسرت ما را به عمر رفته، چون برگ خزان

می توان دانست از دستی که بر هم سوده ایم

دیو را در شیشه سر بسته نتوان بند کرد

ما چه از فکر سفر زیر فلک آسوده ایم؟

روح را در تنگنای جسم پنهان کرده ایم

چهره خورشید تابان را به گل اندوده ایم

گر چه آب زندگی از خامه ما می چکد

ما ز بخت تیره صائب در لباس دوده ایم