گنجور

غزل شمارهٔ ۵۲۴۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

عشق را نغمه داود بود شیون دل

حسن را آمدن آب بود رفتن دل

حاصل عمر گرانمایه چه خواهد بودن

خرج آن مور میان گر نشود خرمن دل

می رسد آهن پیکان به هدف از کوشش

نیست ممکن که به جایی نرسد رفتن دل

شیشه ای نیست که گردن نکشیده است اینجا

تا نصیب که شود باده مردافکن دل

بادبان بال و پر کشتی لنگردارست

مده از دست درین قلزم خون دامن دل

شب تاریک بود سرمه بینایی دزد

خال در پرده خط بیش شود رهزن دل

بحر و کان در نظرش آبله پرخونی است

بر رخ هرکه گشودند در مخزن دل

هست امید که چون ماه به خورشید رسد

هرکه را توشه ره نیست به جز خوردن دل

روح بیچاره چه می کرد درین خاکستان

خانه جسم نمی داشت اگر روزن دل

می پرد دیده امید دو عالم صائب

تا به مغز که رسد نکهت پیراهن دل



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور رومیزی