گنجور

 
صائب تبریزی
 

زاهد از آلوده دنیاست دنیا خواه تر

رهرو این راه از رهزن بود گمراه تر

دستگاه غم به قدر دستگاه بینش است

می خورد خون بیشتر هر کس بودآگاه تر

فکر آن موی کمر نگذاشت درمن زندگی

درد پنهانی بود از دردها جانکاه تر

می تواند کرد داغ عشق، اگر خواهد دلش

سینه تار مرا از آسمان خوش ماه تر

شورش مجنون یکی صدگشت از زخم زبان

می کند مهمیز اسب تند رابد راه تر

لطف گردون بیشتر از قهر می سوزدمرا

تلختر هرچند می در کام، بی اکراه تر

هر قدر سر رشته آمال می گردد دراز

دست ما از دامن دنیا شودکوتاه تر

مستی رطل گران بالاتر از پیمانه است

بیخبرتر ازجهان هرکس که صاحب جاه تر

گر چه بیرون رفتن ازراه است تقصیر عظیم

برنمی گردد هر که بعد از آگهی، بیراه تر

خوش بود دلخواه بستن با پریرویان جناغ

گر فراموشی ازان جانب بود، دلخواه تر!

هر کجا صائب شود بی پرده آن شیرین سخن

لیلی از داه عرب بسیار باشد داه تر