گنجور

پیشنهاد آسان از اینستاگرام و پین‌ترست با افزونهٔ فایرفاکس

غزل شمارهٔ ۴۰۴۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

پیغام بیکسان که به دلدار می برد

طفل یتیم را که به گلزار می برد

از وصل گل کسی که به نظاره قانع است

دایم ز بوستان گل بی خار می برد

می بایدش به نقش بد ونیک ساختن

آیینه را کسی که به بازار می برد

تلخی نمی رسد به قناعت رسیدگان

از خاک مور فیض شکرزار می برد

از شب نصیب بیخبران خواب غفلت است

زین سرمه فیض دیده بیدار می برد

خط گر به گرد خال تو گردد غریب نیست

این نقطه اختیار ز پرگار می برد

دلگیری من از می گلگون زیاد شد

دامان تر ز تیغ چه زنگار می برد

از فقر نفس بر خط فرمان نهاد سر

این راه تنگ کجروی از مار می برد

در پرده حجاب چه لذت بود ز وصل

مرغ قفس چه فیض ز گلزار می برد

صائب کسی که عیب نمی بیند از هنر

از حقه خزف در شهوار می برد



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن